محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

همه خاطره هات از ذهنم میرن

یکشنبه،نوزده اسفند آن سال،ساعت ۵ عصر،بعد از آخرین کلاسِ قبل از عید،سر ایستگاه اتوبوس،تو آرام از مقابلم گذشتی،من چشمانم در آن غروبِ دلپذیر اسفند ماهی ،با آن همه اشکِ حسرت،یخ زد.تو میان جمعیت پیاده رو،گم شدی و هیچوقت نفهمیدی که چه خاطره ای از آن روز،تاابدیت،در ذهنم ساختی.هرسال نزدیک عید،آن روز مثل فیلمی با دور تند،بارها و بارها از ذهنم رد می شود و بعد از تو هیچ عید و بهاری برایم لذت بخش نیست.
دو سه ماه پیش بود که در نیمه روشن، مانده از روز و نرسیده به شب، کیف پولی پیدا کردم، با توجه به موقعیت حدس زدم از جیب مسافری افتاده است و جلو محل افتادن، رستوران معتبری بود. پس داخل رستوران رفته و مدیر آنجا را خواستم، آمد و توضیح دادم کیف جلو دکان او افتاده و از او خواستم نگه دارد شاید صاحبش به سراغ آن آید. دیروز بود که یاد این خاطره افتادم، از پستوهای ذهنم، خودش را کشیده بود به سر خط خبرهای ذهنم. چرا؟ چند روز پیش بود که کیف پولم را با همه کارت های
تو تموم مدت این چند سال که نمی نوشتم ، درست مثل کسی که فراموشی گرفته ، خاطره ی محوی از روزهای وبلاگ نویسی در ذهنم زنده میشد و به ناگاه از یادم‌ می رفت. حالا اما انگار ققنوسی در ذهنم بال و پر ت میده و میگه «نارنجدونه» هنوزم نفس میکشه دختر؛پس از سال ها مرگ نارنجدونه حالا رستاخیز شده  و من برمیگردم بزودی :) کسی اینجا هست؟!
کمتر از یک هفته است که روتیشن طب اورژانسم شروع شده .کلا کشیکه دیگ .کشیکای ۱۲ ساعته و جمعا ۲۰ تا در ماه .یا کشیکم یا خواب .وقت فک کردن هم ندارم . شب ها معمولا دو سه ساعت تایم آف داریم الانم از سرما پیچیدم تو پتو رو تخت پاویون دراز کشیدم ???????????? احساس میکنم ازون بخشاییه ک بعدا کلی ازش خاطره تو ذهنم میمونه برای تعریف کردن از دوره ی ۷ ساله ی پزشکی .همین الانشم کلی خاطره دارم
چن وقته مدام میاد توی ذهنم. یه همکلاسی داشت نابینا یا بهتره بگم روشن‌دل که به گمونم اهل کامیاران بود. سوالی که روی ذهنم داره رژه میره و سردرد گرفتم به خاطرش اینه که اسمش چی بود؟ مدام این سوال میاد توی ذهنم ول کن هم نیست. ذهنم خیلی شلوغه انواع مسائل رفت و آمد دارن. فکر میکنم اسمش کامران بود. اما شاید به خاطر شباهت این اسم با کامیاران این فکر رو میکنم. صداش توی گوشمه. دیالوگهاشون. خب به نظر آدم با سوادی میومد بیشتر از حد شرایطش.
حرف دل پنجشنبه است جانا جانانم خاطره ی بی تو بودن در من زندگی می کند چه تلخ توی دلم از خیال تو غوغاست جای خالی ات دیوانه ام می کند دل پر دردم را به خیابان می زنم در هوای خیالم دلم پرواز می خواهد تا در آغوش ابر ها گم شوم خاطرات در ذهنم بالا و پایین می روند و روز های خوش با هم بودنمان دلم برای صدا کردن های تو برای حرف های خوب تو و یاد چشمان زیبایت و اون موهای پریشانت تنگ شده صدایم کن صدایت را می شنوم صدایم کن ای کاش در تقدیر من و تو جدایی نبود میترا د
خاطره چت,چت خاطره چت,خاطره گپ چت,چتروم خاطره,سون چت خاطره روم,چت چت خاطره روم,ایناز چت خاطره چت,سون گپ خاطره چت,
وبلاگ خاطره چت |خاطره گپ |سون خاطره چتروم |وبلاگ خاطره سون چت |ادرس اصلی خاطره ایناز چت اصلی برا ورود کلیک کنید بایید تو.
خاطره چت قدیمیترین چت روم ایرانی و پربازدید ترین چت روم هایه قدیمی ورود کلیک کنید,,,.خاطره چت|چت خاطره|چتروم خاطره ـوبلاگ خاطره
تاثیر بعضیا توی زندگی آدم بیشتر از یه اسمه بیشتر از مدت حضورشونه اونقدر زیاد که یه روز به خودت میای و می بینی همه فکر و ذکرت شده یه نفر! شاید اون یه نفر هیچوقت نفهمه که باعث چه تناقضی توی زندگیت شده اما تو می دونی که اون تنها دلیل تنهاییت بوده و تو توی همه ی تنهاییات به اون پناه بردی آرزو دادی خاطره گرفتی آدما با آرزوهاشون به دنیا میان با خاطره هاشون می ميرن کاش کاش آخرین خاطره ای که قبل از مرک به یاد میارم تو باشی .
امروز برگشتیم به دیار. آه که کلی حرف بود برای نوشتنِ به موقع. اما دیر که شد جمله ها و خاطره ها قهر کردند. دلم می خواد کلی عکس بگذارم. اما از دست این سیستم جداسازِ بلاگفایی. چقدر خوب بود بَیان برای عکس گذاری. کم کَمَک ثبتشون می کنم.
وقتی به نت برداری هام از کتاب روانشناسی توده های گوستاو لوبون و شخصیت عصبی زمانه ما از هورنای مراجعه می کنم دلم می خواد ایده هام رو درمورد «روانشناسی توده ها در فضای مجازی» مکتوب کنم اما ذهنم متمرکز نیست و انرژی که تو نگارش بخش های مختلف رساله میگذارم فکرم رو مخدوش کرده گاهی ذهنم قلیان می‌کنه و می دونم اگر مکتوب نکنم به زودی به دست فراموشی سپرده میشه. انگار هرگز همچین ایده ای توی ذهنم نبوده.
ده گفتار از رهبرمعظم انقلاب در تحلیل مبارزات ی امامان معصوم(ع)-۶۶: امروز که روز عاشوراست، بیشتر باید به یاد خاطره‏ پرشکوه کربلا بود و بیشتر باید به یاد این خاطره نشست و گفت‌وگو کرد و به نسبت انسانى‏تر بودن آن، بیشتر باید‌گریست. هرکه انسان است، بر این خاطره می‌گرید؛ چون خاطره، خاطره‏ بزرگداشت انسانیّت است؛ خاطره، خاطره‏ فضیلت است؛ و هرکه فضیلت‏دوست‌تر است، بیشتر در این واقعه و حادثه‏ عظیم تاریخى متأثر می‌شود.
یهو به خودم اومدم دیدم دارم به له کردن انگشتای دست راستم با سنگ فکر میکنم. حالم خوب بود. نمی‌دونم چرا همچین چیزی تو ذهنم می‌چرخید. عین واقعیت بود.متاسفانه یا خوشبختانه قوه تخیلم خیلی قویه.داستان پردازیم خیلی قویه.افکارم فقط به له کردن انگشتام منتهی نمیشد.من یه آدم ساخته بودم تو ذهنم.‌گذشتشو تو ذهنم چیده بودم.حالشو با له کردن انگشتاش ساختم.ایندشو داشتم شکل میدادممی‌دونی انقد به همه جزئیات این خیالات می‌پردازم که مدت ها بعد وقتی ی
ولی خاطره سازی کنید. توی لحظات مهم زندگی تون یک کاری انجام بدید که بعدا خاطره اش واسه تون بمونه. موقع مرگتون این خاطره هان که میمونن. من قراره وقتی اولین دختری که به قصد مکان رفتن سوار ماشین کردم، آهنگ requiem for a dream رو پلی کنم و تمام طول مسیر رو از شوق گریه کنم.
تنها نشستم گلزارهمه خاطرات داره تو ذهنم مرور میشه: اونشب که زینب منو آورد گلزار تا برای تولدم سورپرایزم کنید، اون روزا که با زهرا میومدیم و می‌گفت اون مداحی قشنگه رو بذار و پشت بندش تو راه برگشت باران رو میذاشت، اون روز بعدازظهر که با فهیم کلی نشستیم تو گلزار و کلی گل پرپر کردیم و حرف زدیم، اون روز که با فاطی آب پاشی کردیم گلزارو یه فیلم مثلا خصوصی گرفتیم.خیلی دلم براتون تنگ شدهاین تنها چهارتا از nتا خاطره ای بود که باهاتون در این نقطه خاطره
چند روزیه فرصت نکردم ذهنم رو اینجا خالی کنم و احساس میکنماز خودم دور شدم ذهنم بهم ریختس و حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن تا بتونم افکارم رو سر و سامون بدمبه نوشتن و بدون نقاب بودن احتیاج دارم اما قبلش به خواب زیاد تابتونم این خستگی رو در کنم از تنم
اپل و رین - رمان نوجوان نویسنده سارا کروسان، مترجم، مریم فیاضی، انتشارات هوپا حالا که آن‌قدر بزرگ شده‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‏‌‌‌‌‌‌‏ام تا بتوانم داستان بگویم، نمی‌‌‌‌‌‌‏دانم چیزی که به یاد می‌‌‌‌‌‌‏آورم، واقعاً اتفاق افتاده ‌یا فقط ساخته‌‌‌‌‌‌‏ی ذهنم است. درباره‌‌‌‌‌‌‏ی فراموشیِ دوران کودکی، جایی خوانده‌‌‌‌‌‌‏ام که نمی‌‌‌‌‌‌‏توانیم از سال‌‌‌‌‌‌‏های آغازین دوران کودکی‌‌‌‌‌‌‏مان خاطره‌‌‌‌‌‌‏ا
یک روزِ پر از بی حوصلگی رو دارم سپری می کنم که از بی انگیزگی ساعت هاست دراز کشیدم به در و دیوار خونه خیره شدم. بعضی از روزها مثل امروز، هیچ چیزِ خوشحال کننده ای وجود نداره چرا که خوب حالیم میشه که الکی خودم رو دارم گول می زنم. چرا ذهنم امیدوارانه به من دروغ بگه. 
سلامفردا شاید بیام جلفا قراره شب رو هم تو یکی از هتل ها بمونم میترسم بیام اونجا دوباره بعضی خاطراتم زنده بشه اخ اخ بیا هنوز نیومده خاطره چادری کردنت اومد تو ذهنم و پریدن تو جلوم وقتی علیسان داشت فرار میکرداه بیخیال اصلا نمیام گور بابای کارمــــــــــیـــــــــم .ر
حس شیشم ینی من من ینی حس شیشم !خوابم نمیبره صبم شیفت دارم اولیشاهنگا گوشیمو گذاشتم رو شافلینگ بعد یه اهنگی داشت پلی میشد بعد یه اهنگی اومد تو ذهنم‌همون تموم شد بعدیش همون اومد ک اومد تو ذهنم جلل الخالق کلا خیلی وقتا ایطور میشه .من اینجوریم .
در پیاده رو قدم می زنم. به موزاییک ها نگاه میکنم. چند قلم جنس خریده ام. سنگینی می کنند. انگشت هایم درد می آید. و به این می اندیشم، من همانی هستم که دو روز قبل، خودم را بیچاره می دیدم. قدم زدن در پیاده رو، شاید یکی از نشانه های سلامتی باشد. همین که بتوانی خودت راه بروی. خودت نگاه کنی. خودت فکر کنی. و این از ذهنم می گذرد، مرگ ناگهانی اش، درد کمتری دارد. و از ذهنم می گذرد دیر یا زود همه ما طعمه ی مرگیم.
چهار-پنج دقیقه ای هست که نشستم و (مثل دیشب) به اینکه چی بنویسم؟ فکر میکنم؛ اتفاقات و لحظات زیادی برای ثبت کردن وجود داره ولی انگار ذهنم نای حرف زدن نداره و تنها پیامی که توی ذهنم بیشترین جا رو به خودش اختصاص داده > هستش. انقدر احساس خستگی دارم و خوابم میاد که توی این نقطه، انگار دیگه هیچی مهم نیست؛ درحالی که طبق عادت هرشب، عمیقا دلم میخواد بنویسم (حتی اگه مهم نباشه!).
امروز در جواب صحبتهای دوستی، توی ذهنم، به ترتیب گفتم: -اینکه آدما رو تا این حد احمق فرض میکنی، اصلا قشنگ نیست. -ساکت شو! -اگه تا پری روز ده تا از ده تا دوستت داشتم، متاسفم ولی حالا دیگه هشت تا دوستت دارم و اگه همینجوری پیش بری، ممکنه خیلی از هم دوتر بشیم! من توی ذهنم ازش عصبانی بودم اما عملا سکوت کردم چون میدونستم که نه احساسم، نه لحن و نه بیانم، اصلا دوستانه نیست و عصبانیت، زمان مناسبی برای حرف زدن تلقی نمیشه.
چند وقت پیش یه جمله ای رو یه جا خوندم که هنوز هم که هنوزه کلمه به کلمه اش تو ذهنم مونده ! به این فکر کردم که چرا اکثرمون فکر می کنیم فقط این ماییم که حالمون خوب نیست یا درد داریم؟ که چرا کمی مهربون تر با اطرافیانمون برخورد نمیکنیم؟ پیش خودم گفتم، چقدر اونی که این حرف رو زده درد داشته ، که چقدر به اخر خط رسیده بوده. " از روزنه ی امید گلوله ای به مغزم شلیک شد " الان هم که داشتم اینا رو مینوشتم ، یهو این دیالوگ ادام اومد تو ذهنم : " لحظه هایی هست که ما ر
توی توییتر دارند از خاطره‌ی بدترین دیت‌هایشان می‌نویسند. چند تایی را می‌خوانم و لبخند می‌زنم. دوست دارم خودم هم چیزی بنویسم اما همیشه مشکلم این است که من هیچ خاطره‌ای را نمی‌توانم در دو یا سه خط روایت کنم. بس که جزئیات مهم‌اند. عصاره‌ی همه‌ی خاطره‌ها جزئیات است، حتا اگر بدترین دیت عمرم بوده باشد.
سلام 30 شهریور تولد شوعر! بود. تو ذهنم بود کیک بخرم تا دخمر و باباش عکس یادگاری هم بگیرن. تا حالا همیشه خودم کیک میپختم این سری دلم براش سوخت ت ت و خواستم فانتزی تر شه. چندروز مونده به اونروز یک خواهرم که همیشه تولد همه یادش هست و معروفه به این خاطر. گفت حالا که دارین میرین فلان سمت! بیا این کارت من تولد شوهرت از طرف منم براش چیزی بخر به زور کارتو داد منم که قصد خودم فقط کیک بود گفتم جهنم و ضرر از طرف خواهر یک شلوار200 تومنی و از طرف مثلا دخمر یک
یوختایی فک کردن اینمه خفم و ساکتم شاید برا اینه ک خجالتیم یا روم نمیشه! در واقع اصلا اینطور نبود! من اگ بیشتر اوقات تو جمع خفع بودم . بیشتر شماهارو شناختم :) میدونی مث چی میمونه. مث این ک ط هیچی نگی و یکم وخ برا فک کردن باشع!! من ع بچگی تو ذهنم همش در حال فک کردن بودم???? همش ذهنم دنبال کلمه هایی مث چ میدونم دوستی و اعتماد و ع این چرت و پرتا بود! شاید بیشتر فمیدم ک خ وختا خاسم تنا شم و با عیشکی نباشم! میدونی
بسم الله الرحمن الرحیم بسیار گرسنگی کشیده ام ولی هرگز گرسنه نمانده ام بسیار تنهایی کشیده ام ولی هرگز تنهایی ندیده ام در حقیقت در ذهنم همواره به نبودن غذا نبودن سلامتی و از دست رفتن قدرت جوانی فکر کرده ام اما هرگز گرفتارش نبوده ام چون تو خدای اسمان و زمینی و ذهنم را و جسمم را از همه این افکار خالی کرده ایی
پرسش :سلام.من خانوم 29 ساله هستم که 7 سال ازدواج کردم قبل از ازدواجم با دوتا پسر اشنا بودم یکیش سربازی رفت که همسن هم بودیم قرار بودبعدازسربازی با هم ازدواج کنیم نامزد کنیم که دیگه اون یکی دوست پسرم پیشنهاد ازدواج داد با اون ازدواج کردم حالا من ازش دو تا بچه دارم هنوز درگیره همون پسره هستم سالهای سال از ذهنم خارج نمیشه زندگی سرد شده.چیکار کنم همیشه تو ذهنم مونده؟
روابط جنسی سالم و شرعی±وبلاگ
من از بچـگی ذهنم، مشغول بود. حتی توی ماشین، همیشـه نگـاهم به پلـاک ها بود، عدد هاشو جمع می بستم ببینم آخرش زوج میشـه یا فرد، یا نقطـه های کلمات روی بیلبرد هارو میشمردم، یا تعداد رنگ های یک جسمی که میدیدم، اینطور ذهنم رو مشغول نگه می داشتم، گاهاً برحسب عادت اینکارو انجـام می دم، تا قبل خوندن یه مقاله فکر میکردم چقدر کار بیهوده ایی انجام میدادم خب که چی بشـه مثلا اینکار. وقتی اون مقالـه رو خوندم، از سلامت ذهنی و به قاعده خودشون ذهن های برتر یـه
وقتی به گذشته نگاه میکنم از این که می بینم آدم ها و مکان هایی بوده اند که الان نیستند دلم می گیرد.از این می ترسم که وقتی نیستم چه بلایی سر یاد و خاطره ام می آید،کسی مرا به خاطر خواهد آورد،از فراموش شدن، همچنین از خودم از آدم هایی که تجربه کرده ام و مکان هایی که رفته ام و زمان هایی که زیسته ام بیزار می شوم و مدام این جمله در ذهنم می چرخد که که من برای چه فرسودم. دوست دارم از خودم میراثی باقی بگذارم که به واسطه آن هم که شده مرا فراموش نکنند مانند شاع
از اولین تصویرهایى كه از شناخت ایشون تو ذهنم میاد حدود شش هفت سال سن دارم نشستم كنار پدرم تو ماشین ِ .ش . صداى شجریان داره از ضبط ماشین پخش میشه : " اى مه من اى بت چین اى صنم لاله رخ و زهره جبین ای صنم ." البته این اولین بارى نبود صداى شجریان رو میشنیدم . پخش رادیو تو روزهایى كه موسیقى جایش تنگ بود هم جزئى از اولین هاست ولى شنیدن این صدا همراه حضور امنیت و قدرت پدرم كه به سلیقه اش و علایقش اعتماد داشتم برام خاطره اى دلنشینه مخصوصا كه هروقت
گاهی آدم باید با موبایل و اون نیم وحب کیبوردش پست بذاره که یادش بمونه آی دوست عزیز،گزافه گویی نکن. احتمالا هربار که اومدم بنویسم و نشده،روده درازی بوده،بود که بود البته اما خب مسئله ی من نبودن. استراتژی همیشگی من این بوده،ذهنم رو شلوغ کنم تا از چیزی که باید،فرار کنه،بره و کمک بیاره. لیست IMDB م رو دیدم که 70تا فیلم توش بود. چون همه شون انگلیسی زبان بودن یه صدایی تو ذهنم گفت واو!ایتس میییی. از وقتی شروع کردم انیمیشن کمدی و فیلم خوب و فلان ببینم،ا
سلام امروز در محل کارم تنهام . اگرچه گوش و گلوم خیلی کم درد می کنه ولی حس خوبی دارم از این تنهایی و آرامش . به تنهایی و سکوت نیاز دارم . سکوت که باشه ، پرواز ذهنم شروع میشه بعد از شنیدن غرولند هر روز همکارم درباره عدم رعایت مردم در بحران کرونا . حتی وقتی هندزفری می گذارم باز حرف می زنه و توقع داره من بهش گوش بدم، تلخ شده . خیلی ها در این ایام، اضطراب های نهفته شون بیدار شده و فکر نمی کنند ظرف مقابلشون اذیت میشه .
ذهنم پر از مین ه این روزا. کافیه کسی پاش رو اشتباه بزاره اون موقع است که explode. مشاور عزیزم هم منو سر کار گذاشته ده رو پیش بهش پیام دادم گفت برای جلسه بعد خبرت میکنم اما هنوز خبری نشد:| جلسه دوم صحبتهامون اینقدر از اینکه بین دو جلسه وقفه افتاد اظهار دل نگرانی کرد که فکر میکردم دیگه فقط از من به یک اشارته از او صد اجابت! والا! به جان خودم حس نادیده گرفتن دارم الان. یه سحری تو ذهنم مدام میگه " من میدونم هیشکی منو دوست نداره من میدونم هیشکی منو دوست
این طنز سیاه را دوستم برایم فرستاد: ????‏شنبه: دلار ۲۶،۵۰۰ تومان ????یک‌شنبه: جشن ????دوشنبه: دلار ۲۷،۰۰۰ تومان ????سه‌شنبه: دلار ۲۷،۵۰۰ تومان ????چهارشنبه: دلار ۲۸،۰۰۰ تومان ????پنج‌شنبه: دلار ۲۹،۰۰۰ تومان و ذهنم جایی گیر کرد، منظور ریس جمهور از پیروزی ملت در روز یکشنبه چه بود؟ این روزها درسگفتار ویتگنشتاین را گوش می‌دهم و اندکی از آن را میفهمم و این سوال در ذهنم چرخد: آیا معنای مشترک زبانی، در واژه ها، بین ما و طبقه حاکم وجود دارد؟ آیا آنچه
این وبلاگ، هنوز برای من نفس دارد. هنوز می شود قربان صدقه اش رفت. حوالی شهادت سردار قاسم سلیمانی، خیلی ها پیج شان را در اینستاگرام از دست دادند. من زیر سبیلی رد کردم اما فکر می کردم اگر از دست بدهم، چقدر ناراحت میشوم؟! بعد ذهنم هی می پرید اینجا. اینجا را اگر از دست بدهم، قطعا خیلی ناراحت میشوم. یک زمانی بلاگفا قاطی کرد، وبلاگها رفت توی باقالی ها. من بخشی از مطالبم را توانستم بازیابی کنم. ولی هنوز ذهنم گیر کرده به بخش دیگری که نشد برشان گردانم.
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
دایجستیو مرجع کنکور ایران چشم انتظارم فروشگاه تفکرفلسفی سئو سامان مقاله کتابخانه عمومی شهید رجایی قزوین کسب وکار اینترنتی مرکز معرفی جدیدترین مدلهای روز ایرانی و خارجی