ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

چنی دلم میها جفتت بشینم آشتیانی

اهنگ چني دلم ميها جفتت بشينم متن آهنگ لری چني دلم ميها متن آهنگ چني دلم ميها چني دلم ميها جفتت بشينم آشتياني دانلود آهنگ چني دلم ميها جفتت بشينم آشتياني دانلود آهنگ لری مه چني دلم میا جفتت بشينم دانلود اهنگ مه چني دلم ميها جفتت بشينم-فرج علیپور دانلود آهنگ لری اگر تو وا مه قهری مه وا تو دوسمدانلود آهنگ جدید
خوبی اومدن سارا اینه که مطمئنم دیگه تموم میشه و می‌تونم مثل آدم به زندگیم ادامه بدم. برنامه‌ای برای بقیه‌اش ندارم اما هرچی باشه یه زندگی جدیده با وقت بیشتر و آزادی بیشتر برای انجام کارهای بزرگ.همینجوری داشتیم با ارسلان حرف می‌زدیم یه ایده‌ی باحال در مورد دیجیتال مارکتینگ به ذهنمون رسید. هرچند از نظر دکتر کل دیجیتال مارکتینگ ایران چند؟» ولی خوبیش اینه که Investment نمی‌خواد و هرچقدر Effort بذاری خودش پوله و منتظر بازگشت سرمایه و اینا نیستی. ا
نمیدونم چقدر این حس نفس تنگی و استرس قبل از دیدن کسی که دوسش دارین رو تجربه کردین.الان همچین حالی دارم.فردا می بینمش.نمیدونم اون دو ساعتی که باید روبروش بشينم و بهش گوش کنم رو چیکار کنم.اگه بخوام حالِ واقعی و قلبیم رو نشون بدم اصلا خوب نیستم و حتی باید بشينم جلوش گریه کنم! اما .از طرفی دوست دارم که ببینه و بدونه چقدررر خرابم و از طرفی هم نگرانم که اصلا حتی براش مهم نباشه و اگه بانشاط باشم بیشتر خوشش بیاد.فرصتهای با هم بودنمون داره به سرع
دقیقا الان به مرحله ایی از زندگی رسیدم که .بخاطر اینکه خیلی از تصمیمات زندگیم دست خودم نیست.باید روی یک صندلی بشينم و با کمال آرامش.ببینم بقیه میخوان چه غلطی واسم بکنن. دیونه بازی هم گاهی بد نیست.ولی کاش میشد خیلی وقتا راست راست خیلی حرفا رو زد.ولی خب نمیشه دیگه ، چیکار کنم.و اون چیزی که از همه بیشتر آدمو اذیت میکنه اینه که.از ی سری آدما که ازشون متنفری و وفتی میبینیشون نفست بند میاد.مجبور شی بخاطر مصلحت اندیشی ب صورتشون لبخند بزنی.
بعد از دو سال و اندی رفتم دانشکده تا یه سری از کارها رو انجام بدمدیدم در حال تعمیراتن.بعد از اتمام کاررفتم یه سری به کلاسا بزنم ببینم اساتید قدیمیم رو میتونم پیدا کنم تا به یاد گذشته ها سرکلاساشون بشينم .اممممنشد که بشهچون تو اون تایم کلاسی از رشته ی ما برگزار نشدالانم تازه رسیدم خونه و کمی تا قسمتی خسته ام!
بعضی وقتا دلم می خواد شیوا رو با چاقو سوراخ سوراخ کنم و چندتا خط رو صورت و گردن و دستاش بندازم و بعد هم بکنمش تو طحالش و در بیارم و خون رو چاقو رو با پایین مانتوش پاک کنم. بعدم بشينم بالای جنازه ش و فقط نگاش کنم و لواشک بخورم. اینقدر که منو حرص میده احمق:(
مامانم خسته شد ، حالا خالم نشسته پشت رول .اونوقت به مامانم میگه : دستت رو از پنجره ببر بیرون به ماشین عقبی علامت بده اروم تر بیاد تا من ازین لاین برم اون لاین !!!! خداشاهده این دوتا خواهر بذارن من بشينم پشت فرمون احتمال زنده موندنمون بیشتره !
پاییز نمیخواد مهربون تر تا کنه؟؟؟؟
+صبح زنگ بزنه خبرو بده من گریه کنم، گریه کنم ، گریه کنم
برم بیمارستان حرف بزنم با مترون، دُرست نشه:) باز گریه کنم ، گریه کنم  
تریاژ بشينم ،مریض بیاد و بره 
من گریه کنم. 
یکی از بیمارا بگه خانوم حالتون خوبه؟ مشکلی پیش اومده؟
کمکی ازم بر میاد؟ 
من مُردم برا مهربونیت ک❤️????
۲۶آبان . بد بد بد ???? 
خدایا کجایی
 
شنبه امتحان مقاومت مصالح داشته باشی اونم این درسو کل ترم بخونی بعد بترسی که میفتی
نصف شبی هم دلت بگیره کلا همه چی قاطه هم شده
داشتم میخوندم که دیگه حوصلم نکشید بخونم 
دراز کشیدم یه اهنگ گوش کنم شایدم بخابم یا بازم بخونم
یه قهوه درست کنم نخابم بشينم درس بخونم که نیفتم
دلم گرفته بود گفتم بیام یکم بنویسم تا دلم باز بشه بتونم درس بخونم
 
آزمون دارم فردا .عقققققق! !!مردشور اینهمه آزمونو ببره دیگه حالم بهم خورد.!!!بابا من دلم میخواد فردا تا ساعت یازده بخوابم بعدش پاشم کیف کنم واسه خودم.بجاش فردا باید از ساعت 8 تا 11 بشينم رو صندلی و خم شم رو دفترچه سوال اههههههفکر میکنم بهش کرک و پرم میریزه 
چطور بعضی ها از ناراحتی دیگران خوشحال میشن، مثلا میگن چرا درس میخونی ترک تحصیل کن، چرا با این سن شروع به درس خوندن کردی، حالا مگه چیه نمره خوبی نگیری، مگه چی میخواهد بشه، چی میخواهد بشه ؟ ۱۳ روز شبانه روز دارم درس میخونم و قبلش همینطور، چرا باید برای کاری که زحمت کشیدم نتیجه اش این بشه، نهایتا سه یا چهار بشم درسی که کامل بلد بودم،۴۰ سالمه برای هیچ درسی اینقدر تلاش نکرده بودم، چرا باید اینجوری نتیجه زحماتم رو میگرفتم. کاش یه جای گریه به استاد
جشنواره پویانمایی کانون پرورش فکری دیروز روز اولش بود. و تنها روزی که میتونستم برم. قبلش همه فکرم این بود که بپیچونم. که بشينم کار کنم. کارت مهمانی که استاد عکاسیمون واسه مون گرفته بود زیر بالشتم بود و همش فکر میکردم این قراره تبدیل بشه به یکی از حسرت های بزرگ زندگیم . که چون دوسالانه س اگه من امسال نرم، دیگه نمیتونم برم. و انیمیشن باشه و آتو نره ؟ کاملا به این نتیجه رسیدم که نمیخوام برم و میخوام بشينم کار کنم. چون این هفته همه کلاسامو پیچوندم
دلم میخواد همین موقع های شب توی ایستگاه قطار نشسته باشم.هوا بهاریِ بهاری باشه. باد خنک بخوره تو سر و صورتم. خونواده ها با کیف و وسایلشون برن و بیان. بچه های خوابالو. یه سری آدم منتظرِ خسته.چند تا سرباز که دارن ساندویچ میخورن و سیگار میکشن. دانشجوهایی مثل خودم که هیچ وقت زورشون به کوله و چمدونشون نمیرسه و دارن به زور راه میرن. دلم میخواد بشينم چند ساعت تو ایستگاه و فقط آدما رو نگاه کنم. یکی از کارهایی هست که به شدت برام جذابه.
دلم میخواد بنویسم، انگار نیاز دارم مغزم رو خالی کنم.در یک لحظه هزاران کلمه به ذهنم هجوم میارن و در چشم بر هم زدنی توی پستوهای ذهنم پنهان میشن.چند روزیه ساکت شدم کمتر با اطرافیانم حرف میزنم، این حالت گاهی به سراغم میاد نه دلم میخواد با کسی حرف بزنم و نه دلم میخواد حرفی بشنوم،دلم یه جای خلوت و خالی میخواد گاهی شدیدا نیاز به این دارم که تنها باشم دور از همه،مثلا یه کلبه توی یه خونه روستایی با یه کتابخونه بزرگ پر از کتاب های، مارکز، داستایوسفگی
امشب میاد دنبالم برای اولین بار دوتایی بریم بیرون:)بی مرز خوشحالممممممممکاش میدونستم چه تیپی میزنه و باهاش ست میکردم!اگه میدونستم تیپ رسمیشو میزنه منم کفش چرما و شلوار دم پا گشاده رو میپوشیدماگه تیپ اسپورت میزنه کفش سرمه ای اسپورتا رو میپوشیدم با شلوار لیه و مانتویی که خودم دوختمنمیدونمشب تصمیم میگیرم چی بپوشم:)باید چادرمو تمیز کنم و لباسامو آماده کنمو بشينم با تمام قوا و انرژی کیسه لیف ببافم تا استرس نگیرمیکمم میرم میدوم:) 
من یه بار با عزم و اراده خیلی قوی خواستم درس بخونم،نمیذارن طبق برنامه پیش برم که!تا غروب فکر میکنم خیلی بی انرژی بشم،با این اوصاف که روزه هم دارم مامان خونه تی کنه،من بشينم درس بخونم؟مگه‌میشه آخه!ولی کاش مامان ده تا دختر‌میداشت:)فردا هم که نمیتونم طبق برنامه پیش برم چون تا ساعت ۱۲ظهر درگیر آزمون گاج هستم:|پس میمونه برا شنبه:))پ،ن: البته شبها رو وقت تلف نمی کنم و درسمو میخونم.پس دمم گرم????
 تو این مدت که به خاطر خرابی لپ تاپ از دنیای فیلم و سریال و موسیقی به شدت فاصله گرفتم و یه حفره ی خیلی گنده وسط زندگیم به وجود اومده . تنها چیزی که دیدنش سر ذوقم میاره اینه که بشينم تا نه و نیم بشه و تاریکی شب روشنایی روز شروع بشه. اونقد محوش میشم که هیچ صدایی و موقع دیدنش نمیشنوم. یه دانشگاه بزرگ دیالوگ نویسی که عمق هر دیالوگش هزار کیلومتر از سر مدیوم تلویزیون بیشتره. فرهاد قائمیان توش می درخشه. دیدنش حالم و خوب میکنه.
من یه بار با عزم و اراده خیلی قوی خواستم درس بخونم،نمیذارن طبق برنامه پیش برم که! تا غروب فکر میکنم خیلی بی انرژی بشم،با این اوصاف که روزه هم دارم مامان خونه تی کنه،من بشينم درس بخونم؟مگه‌میشه آخه!ولی کاش مامان ده تا دختر‌میداشت:)فردا هم که نمیتونم طبق برنامه پیش برم چون تا ساعت ۱۲ظهر درگیر آزمون گاج هستم:|پس میمونه برا شنبه:))پ،ن: البته شبها رو وقت تلف نمی کنم و درسمو میخونم.پس دمم گرم????پ،ن۲: عصر کارمون تموم‌شد،ولی انرژیم تهشه‌دیگه!گر
 وای باورم نمیشه!!!!!!!بارون اومد.یعنی هنوزم داره میآد! بعد نوشت: اشاره کردن که دیشبشب آرزوها بوده!منم همین دیشب داشتم غر میزدم که چرا بارون نمیاد????ولی الان.چه حس خوبی! چه حس خوبی:)یکی از فانتزیام اینه که یه خونه باغ داشته باشم!یطرفش که سمت باغه بجای دیوار، کلا شیشه باشه!بعد یه کاناپه بذارم جلوش مخصوص زل زدن فقط:)بشينم، شیر شکلات داغ بخورم.بعد هی بارون بیاد.هی بارون بیادهی بارون بیاد.هی من کیف کنم????
این که محل تفحص شهید رو دیدم وبه دلم افتاد بشينم خاک بردارم دست بزنم اما ننشستم و رد شدم پشت سر من یه اقای بزرگواری نشسته و  از اون جا تیکه استین شهید رو پیدا کردهوقتی گفت کی اون جا رو دیده؟ اون جا دوروز قبل یه شهید پیدا شده از میون 45 نفر اتوبوس فقط من گفتم دیدماما بسی حیف که گناهام نذاشتن دستم به اون جا بخوره.یه محل تازه کنده شده پر از عطر شهید.اقا فرمودن که خادم ها کلی با ایشون دعوا کردن که اون جا نشستنخوبه من ننشستم وکرن ه میزدم زیر گر
هفته بعد یه عروسی دعوتیم و مختلطه . خیل اهل چشم و هم چشمی و کلاس گذاشتنن و من هم تو این جمعها خیلی احساس خفگی میکنم ولی باید برم.درگیر لباس نیستم چی قراره بپوشم فقط ذهنم درگیر اینه که اون چند ساعت رو اونجا چطوری میخوام دووم بیارم و تحمل کنم.خودم اهل رقصم و اگه عروسی برم که خودمونی باشن و باهاشون احساس راحتی کنم اکثر در حال رقصم ولی اینها اینطوری نیستن باید سرسنگین بشينم.چقدر سخته تحمل جایی که احساس راحتی نمیکنی.
هیچ چیزی برای ناراحتی وجود نداره و من ناراحتم. همش دنبال یه بهونه‌ام که بشينم واسش غصه بخورم. تنبل شدم و انچنان درس نمی‌خونم. دوس ندارم برم دانشگاه و دوستامو ببینم یا باهاشون حرف بزنم. دلم می‌خواد برم توی کتابخونه و سرم و بندازم روی کتاب و هیچکسو نبینم. نمیدونم مشکلم چیه. صفر و صد بودنم هزار برابر بدتر شده. باید در موردش بخونم. انگیزه‌ام ته کشیده. حتی نمیدونم چرا باید حالمو خوب کنم. کم‌کم دارم به این حال و شرایط عادت می‌کنم. که خب اصلا خوب نی
چند ساعت دیگه مهمونی همکارمه. قبلا دو بار دیگه هم مهمونی گرفتن که من یه بارشو بودم و خیلی خوش گذشت. یادمه اولی رو سارا نذاشت برم. با اینکه مهمونی متاهلی بود. دومی رو گذاشت اما بعدش باهام دعوا کرد که چرا رفتی :))) خیلی دیوونه بود خدابیامرز. نسرین تاحالا چندبار بهم سپرده حتما دوربینمو بیارم. امیدوارم یادم نره موقع رفتن.دیشب معین و داداشش و دوستش اومدن. البته دیروقت. الان تا قبل مهمونی باید بشينم دیالوگای ضبط ۵ شنبه‌ام رو حفظ کنم. اینبار طولانی هم
امروز بعد ویزیت، باید میرفتیم درمانگاهی که دورتر از بیمارستانه. این بین سیب گفت بیا بریم صبحونه. گفتم بابا این پیری گیر میده ها. گفت الا و بلا که صبحونه نخورده، من نمیرم. سوار ماشینش اینور اونورو ساعت 8 دید میزدیم ببینیم کجا بازه. بالاخره یه جا نزدیکای ما پیدا کردیم که هم کله پاچه بود، هم املت، هم سرشیر خامه اینا. اولی رو انتخاب کردیم. دو نفری یه پرس و با نوشابه خوردیم. کله سحر!! طفلی مرده گفتا چایی بیارم، اونموقع بود که ما دخل نصف نوشابه هارو در
شاید چند روز قبل عید مرخصی بگیرم برم مشهد. میدونم بابا نمیذاره کاش میشد با مامان یا خاله جور میشد بریم. ولی هیچکدوم الان نمیتونن.بدبختی اینه الان تا بگم میگن اگه تو بری پس فردا خواهراتم میخوام برن. اونوقت ما ب اونام باید اجازه بدیم.نمیشه کجالبه ک از دو طرف تحت فشازم.خواهرام میگن انقد تو هیچ جا نرفتی ما الان بخوایم جایی بریم چقد باید التماس کنیم، پدر و مادرمم از این طرف میگن ن تو نخواه ک اگه بخوای اینام میخوان.بعد کی این وسط متضرر میشه؟ من چون ه
دیشب با زرا حرف زده بودم و قرار بود بشينم یه برنامه بنویسم تا بتر‌م این چند وقتی که مونده رو . سر یه حرفِ مزخرفم دعوا شد . خونه پر از داد و بیداد بود . گوشیشو پرت کرد و گفت دیگه بامن حرف نزن . شکستم . اومدم تو غار . تنها چیزی ک بهش رسیدم این بود که حرف زدنِ من اشتباهه . نباید حرف بزنم . دیشب داشتم ارزو میکردم که بمیرم . باهمه ی چیزایی ک تو دلم بود ، دلم نمیومد مرگ بخوام . ولی خواستم . خواستم و بازم نشد . فک کنم جدی جدی باید تو فکرِ یه شهر دیگه باشم واسه
برای فردا قراره برم استخربعد از قرن ها اما اگه بگم حال همون کارم ندارم باور میکنید؟اما میرمباید برمباید خودمو نجات بدمباید سرتونین بسازم تو مغزمسر همین استخر قرار فردا رو با آقای حکمت و مادرشون لغو کردمالبته قبلش برنامه استخرو با شیوا ریخته بودم .امروز یکی از معدود گل های آلستری که از دسته گلشون سالم مونده بودو برداشتم و گذاشتم لای کتاببه عنوان یاد گاریبرای دوشنبه صبح قرار شد بشينم سر خیاطی های گرامیم و عصرش هم با آقای حکمت بریم بیرون و ا
خیلی دلم می خواست بشينم پای سیستم و عین آدم و خیلی راحت تر پست بتپونم ولی مجبورم فعلن به این تایپ تاچ وار آزار دهنده اکتفا کنم چون به غایت تشنه ی نوشتنم از دیشب ولی هی وقت نمی شد. دیروز با شادان قرار داشتیم بدم کادوی تولدشو بدم دیگه با خیال راحت عکسشو اینور اونور بذارم. این وسطا یه مرکز تبادل کتاب که در نظر من به غسالخونه بیشتر می مونه و یه کافه (که سالاد سزار و سیب زمینی با پنیری که سفارش دادیم از فرط بی نمکی هر دو و بی سسی سالاد به غذای بیمارس
پروین اعتصامیشاعر ایرانی رخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی (زادهٔ ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ در تبریز – درگذشتهٔ ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ درتهران) شاعر ایرانی است که به عنوان مشهورترین شاعر زن ایران از او یاد شده‌است. پروین از کودکی فارسی،انگلیسی و عربی را نزد پدرش آموخت و از همان کودکی تحت نظر پدرش و استادانی چون دهخدا و ملک‌الشعراء بهار سرودن شعر را آغاز کرد. پدر وی یوسف اعتصامی، از شاعران و مترجمان عصر خود بود که در شکل‌گیری زندگی هنری پ
تا میتونی ازیتم کن .اره من حقمه زجر بکشمتک تک حالت هایی که دارم حقمهحقمه تا اخر تنها باشمحقمه تنهایی گریه کنمحق دارماین حق زنهحق منه که بشينم ببینم که دارم از دستت میدم و کاری از دستم برنیادحقمه فقط گاه کنم و لال مونی بگیرم .اینا همه حق یه بزدلهیه ترسو.من واقعا بدبختمدلم میخواد صد سال دیگه به دنیا بیام.شاید اون موقع مراجع تقلید نظرشون عوض شده باشهشاید نظر جامعه عوض شده باشهشاید انقدر زندگی زجر اور نباشه.حوری بهشتی من منو ت
تو این عصر جمعه که کم کم داره به شب میرسه , الان مضطربم , قلبم در حال ضربان با حداکثر توانشه !امروز مثل همیشه رفته بودم سرکار تا کراهایم رو جلو بندازم , بعد اومرم کافه که بشينم سر پروژه‌هام و اونها رو یه سر و سامانی بدم قرار بود اطلاعات هاردم رو مرتب کنم و سامانی به آرشیو تصاویر بدهم و نسخه پشتیبانی از کارهای روی نوتبوکم بگیرم و مهمتر از همه خودم رو برای امتحان آخر هفته آماده کنم و کمی هم درس بخونم کارهام رو به نوبت روی کاغذ نوشتم و مشغول انجام
دیروز یه تصمیم به نظر خودم بزرگ برای آینده ی شغلی و مهارتی زندگیم گرفتم.که بشينم درست و حسابی مهارتی رو که سال هاست دارم بهش نگاه جدی میکنم.خیلی جدی یادبگیرم بلکه خودمو راضی کنم حداقل.دیشب بود،یازده یا دوازده که رفتم سایت بسیار خوب فرادرس که پیشنهاد میکنم شماهم بهش سر بزنید.رفتم و یک دوره ی آموزش زبان html خریداری کردم که به صورت فایل های ویدئویی با کیفیت بسیار بالا به آموزش این زبان میپردازن که به نظرم خیلی عالیه.به امید خدا از امروز میخوام ش
امروز هوا به کل ابری بود، زهرا میگه اینقدر از روزای ابری تو مدرسه بدم میومد، فقط دوست داشتم از مدرسه فرار کنم.نمیدونم یه حالتی داشت که نمیشد سر کلاس بشينم میگم دقیقا عین من، مخصوصا اگه سر کلاس درس زبان انگلیسی بودیم، یعنی به کل صفحه کتاب تاریک بود، معلم زبان هم طبق معمول سخت گیییرر،  تمرینای طاقت فرسا، اوه اون ریدینگ های طولانیییی، تلفظ ها، استرس های کلمه ها یعنی شکنجه می شدیم تا زنگ بخوره. یسری بچه ها هم اصلا نمیتونستن کلماتو تلفظ کنن دو
وقتی توی تاکسی نشستم، گفتم خب، حال این روزهایم جان میدهد که بروم و پای وبلاگ بشينم و بنویسم.از بی مسئولیتی این این روزهایم، از اینکه باز هم زندگی برایم بی شاخ و شونه میکشد.خواستم بنویسم ول کنید، من آدم مسئولیت نیستم، حرفهای مرا، محبت مرا، آغوش مرا و کارهای مرا یادتان برود. خواستم بنویسم بی مسئولیت تر از این حرفا شده ام که بخواهم بخاطر یک محبت تا ته جاده را بروم.نه، خواستم بنویسم اصلا فکر کنید آنکه می بوید، میبوسد، عشق میورزد، خشمگین میش
HELLO!
روزای خوب و بد همچنان ادامه دارد. (نقطه!) میخوام دربارش حرف نزنم.
دیزاین اتاقم رو عوض کردم. یه رگال لباس خریدم و گذاشتم ته اتاق، تختم هم که کناره پنجره هست. از خانم جعفری یه هیتر گرفتم. دیگه لازم نیست شبا خیلی شال و کلاه کنم و بخوابم.
کارا خوب پیش نرفته ولی انشالله که اوکی بشه و میشه.
الان میخوام بشينم نمکی رو صدا گذاری کنم. Wish me luck.
 
I know that I'm not where I wanted to be.But thank God I'm not where I use to be.
 
 
امشب مهمون از شهرستان میاد برامون .دیگه مثل قبل خشمگین نیستم که دارن میانو نمیذارن کار کنم.یا اینکه وقتی میخوام کارمو شروع کنم یهو مهمون میرسه . یه جورایی ذهنم رها شده . ام باید امروز بشينم برای خودم برنامه بنویسم . یه داستان باید کار کنم و با کار نمایشگاه یه ایده خوبم براش دارم .دیشب داشتم به این فکر میکردم چرا وقتی میتونم به کشورم خدمت کنم برم برای یه کشور دیگه کار کنم ؟البته خب خیلی خوبه که برای ایتالیایی ها کار کنم اما دوست دارم تو کشور خود
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

Link line 123 فیلم پچ پچ های یه دختر دیجیتال مارکتینگ و بازاریابی شبکه های اجتماعی در شیراز گاهنوشته هاے من سامانه پیامک رایگان اَوِستا آموزش تعمیرات برق خودرو کار و مهاجرت به کانادا راه و چاه دانلود نرم افزار