محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

همه خاطرهات از ذهنم میرفت

دانلود آهنگ جدید اشکان تصدی به نام خاطرهات Download New Music Ashkan Tasaddi – Khaterehat ترانه و آهنگ : باران بهرامی – تنظیم : رضا پناهی دانلود آهنگ اشکان تصدی به نام خاطرهات پخش از تهران موزیک متن آهنگ خاطرهات از اشکان تصدی    
The post دانلود آهنگ اشکان تصدی به نام خاطرهات appeared first on تهران موزیک | دانلود آهنگ جدید ، دانلود موزیک.
برنامه نویسی،سورس،پروژه
این مطلب از وب سایت دانلود آهنگ جدید | اس موزیک به صورت رپ انتشار گردید است.
آهنگ اشکان تصدی خاطرهات دانلود آهنگ اشکان تصدی خاطرهات با کیفیت بالا 320 و 128 Download Music Ashkan Tasaddi Khaterehat
نوشته دانلود آهنگ اشکان تصدی خاطرهات اولین بار در وبسایت اس موزیک پدیدار شد.
مجله سرگرمی تفریحی تازه ترین
چند روزیه فرصت نکردم ذهنم رو اینجا خالی کنم و احساس میکنماز خودم دور شدم ذهنم بهم ریختس و حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن تا بتونم افکارم رو سر و سامون بدمبه نوشتن و بدون نقاب بودن احتیاج دارم اما قبلش به خواب زیاد تابتونم این خستگی رو در کنم از تنم
یک روزِ پر از بی حوصلگی رو دارم سپری می کنم که از بی انگیزگی ساعت هاست دراز کشیدم به در و دیوار خونه خیره شدم. بعضی از روزها مثل امروز، هیچ چیزِ خوشحال کننده ای وجود نداره چرا که خوب حالیم میشه که الکی خودم رو دارم گول می زنم. چرا ذهنم امیدوارانه به من دروغ بگه. 
حس شیشم ینی من من ینی حس شیشم !خوابم نمیبره صبم شیفت دارم اولیشاهنگا گوشیمو گذاشتم رو شافلینگ بعد یه اهنگی داشت پلی میشد بعد یه اهنگی اومد تو ذهنم‌همون تموم شد بعدیش همون اومد ک اومد تو ذهنم جلل الخالق کلا خیلی وقتا ایطور میشه .من اینجوریم .
یکشنبه،نوزده اسفند آن سال،ساعت ۵ عصر،بعد از آخرین کلاسِ قبل از عید،سر ایستگاه اتوبوس،تو آرام از مقابلم گذشتی،من چشمانم در آن غروبِ دلپذیر اسفند ماهی ،با آن همه اشکِ حسرت،یخ زد.تو میان جمعیت پیاده رو،گم شدی و هیچوقت نفهمیدی که چه خاطره ای از آن روز،تاابدیت،در ذهنم ساختی.هرسال نزدیک عید،آن روز مثل فیلمی با دور تند،بارها و بارها از ذهنم رد می شود و بعد از تو هیچ عید و بهاری برایم لذت بخش نیست.
تو تموم مدت این چند سال که نمی نوشتم ، درست مثل کسی که فراموشی گرفته ، خاطره ی محوی از روزهای وبلاگ نویسی در ذهنم زنده میشد و به ناگاه از یادم‌ می رفت. حالا اما انگار ققنوسی در ذهنم بال و پر ت میده و میگه «نارنجدونه» هنوزم نفس میکشه دختر؛پس از سال ها مرگ نارنجدونه حالا رستاخیز شده  و من برمیگردم بزودی :) کسی اینجا هست؟!
پرسش :سلام.من خانوم 29 ساله هستم که 7 سال ازدواج کردم قبل از ازدواجم با دوتا پسر اشنا بودم یکیش سربازی رفت که همسن هم بودیم قرار بودبعدازسربازی با هم ازدواج کنیم نامزد کنیم که دیگه اون یکی دوست پسرم پیشنهاد ازدواج داد با اون ازدواج کردم حالا من ازش دو تا بچه دارم هنوز درگیره همون پسره هستم سالهای سال از ذهنم خارج نمیشه زندگی سرد شده.چیکار کنم همیشه تو ذهنم مونده؟
روابط جنسی سالم و شرعی±وبلاگ
وسط جلسه مدیر با صدای بلند طلبکار وسط جلسه هوار میکشه:"از همکارا خیلی گله دارم هیچکدوم برای نماز شرکت نمی کنید!اگه شما بیاید بچه ها بخاطر شما هم شده میان"تو ذهنم سریع میاد:"نمازی که بخاطر من باشه همون بهتر نباشه.مگه نماز برای خدا نبود؟"دوباره داد میکشه:"دو سه ماه اینجا بخاطر شما میانبعدش عادت میکنن ذیگه که نماز بخونن"تو ذهنم باز میاد:"مگه هدف عادت کردن ما به عبادت بود؟مگه عبادت نمیشد دلدادگی با معبود؟مگه صدا کردن خدا رو میشه عادت بهش گفت؟"اون
آخ ک هر بار ب خودم می گویم دیگر از نوشتن دست برمی دارم. و هر بار از مبارزه با وسوسه ی نوشتن، شکست خورده باز می گردم. امان از این استرس و انتظار. این چند روز مگر می گذرد؟ خودم را سپرده ام ب فیلم های دوست داشتنی و زبان لعنتی. بیشتر از تمام عمرم فیلم دیده ام و ذهنم پر است از حادثه و خیال و عشق. و هی می آیم از فیلم ها بنویسم و حوصله اش را ندارم. هیچ وقت نظم دادن ب ذهنم را یاد نگرفتم و نوشتن از فیلم ها، نظمی می خواهد ک من هرگز نداشته ام.حالم خوب است
 دلم بهانه گیر شده زندگی می خواهد  عشق میخواهد سفر می خواهد هوای تازه می خواهد قشنگی می خواهد نه هیچ کدام را نمیخواهد دلم تورا می خواهد. فقط تو سلطان فقط تورو میخوام نه هیچی دیگه  من غلط میکنم که توو ذهنم با تو دوس دارم برم  مالدیو بریم شمال بریم اینور اونور غلط میکنم توو ذهنم میگم بخواطره من تختو عوض کن  خونتو عوض کن، غلط میکنم که تو توو ذهنم برام دو تا حلقه میخری یه  خیلی گرون و شیک یکی ارزونتر و ساده برا همیشه دستم  کردن،من اصلا حلقه ن
نامه 72 قبلی را پس میگیرم و این یكی را برایت می فرستم. لئون نمیدانم چرا اینقدر ناخودآگاهم این روزها قوی تر و وحشتناك تر شده است. وحشتناك! كافی است لحظه ای ،ناخواسته ،چیزی درباره كسی به قسمت تاریك ذهنم خطور كند .تمام شب خواب آن موضوع را به طور بولد شده ای می بینم. انگار ذهنم آرامش می خواهد.در تلاش است برای سوالات بی جواب من ، شبها یك فیلم بسازد و تحویلم بدهد كه از فكرش بیایم بیرون.اما فكر می كنم اشتباه می كند چون اینطوری بیشتر درگیر می شوم 
 کی میدونه همون اردیبهشت ماه ۹۵ بود که من دلم لرزید .که تو هنوز  ارشد بودی و من سال اول لیسانس.کی میدونی من همون اولین بار که روی سِن دیدمت دلم ی جوری شد .اما خب از اونجا که من دختر منطقی ای هستم نادیده گرفتم .حتی اسمت و نمیدونستم .حتی گرایشت و نمیدونستم .مقطعت رو نمیدونستم .فقط آشنا بودی آشنا .!!!!کی میدونه همون روز حس کردم اون پسر سبزه روی عینکی روی صحنه رو سالهاست که میشناسم . کی میفهمه چرا از همون اول انقدر برام آشنا بودی ؟من به
امروز برگشتیم به دیار. آه که کلی حرف بود برای نوشتنِ به موقع. اما دیر که شد جمله ها و خاطره ها قهر کردند. دلم می خواد کلی عکس بگذارم. اما از دست این سیستم جداسازِ بلاگفایی. چقدر خوب بود بَیان برای عکس گذاری. کم کَمَک ثبتشون می کنم.
خیلی وقته تو ذهنم داری وول میخوری و همش جلوی چشامی.قبل اینکه دیر بشه لعنتی بیا و به حرفام گوش بده.همه رفتن و برگشتن ولی تو هنوز برنگشتی.خوشم نمیاد ازت بنویسم ولی خیلی بدجوری زخم زدی به دلم.کاش برای یه بارم که شده میدیدمت و یه سیلی محکمی میزدم تو صورتت. 
مدت هاست از انچه در ذهنم می گذرد ننوشته ام.روزها ذهنم می نویسد.مثل یک راوی روایتگر خاطره ها می شود.شب ها قبل از خواب شبانه پرنده های کوچک ذهنم به سراغم می ایند.حرف هایی را با من در میان می گذارند تا موضوعی برای نوشتن باشد.توی ذهنم بلند بلند می نویسم ؛و تصحیح می کنم؛و دوباره خوانی. شعری از من سبز نمی شود و شوری در من دریا نمی شود.چون موجی می اید ومی رود.فقط کمی خیس می شوم.نمک گیر می شوم که تازه بمانم.یادم نرود که شوری چقدر شیرین است. صبح که بیدار می
امروز هم، صبح که بیدار شدم نمی دانستم از بینِ موضوعاتِ مختلفی که تویِ ذهنم دارم کدوم بیشتر ارزش داره روش کار کنم. تا ۹ صبح در اتاقم با خودم کلنجار رفتم ولی فکرم به جایی نرسید، رفتم بیرون در آفتاب ایستادم و نشستم و قدم زدم. موضوعی رو انتخاب کردم. به مشکل بعدی رسیدم: چطور شروع کنم؟ چرا نمی تونم شروع کنم؟. رفتم توی اینترنت برای سرچ کردن درباره این موضوعِ «طفره رفتن». یه مطلب پیدا کردم خیلی خوب این موضوع رو بررسی کرده بود. همین که مطبش رو خوندم شاید
نه نمیتونم که دووم بیارم اصلاً
رفتی و خاطره هات موند توی قلبم
بعد تو به هیچکی من دل نمیبندم
نه مگه میشه بکنم دل از تو آخه
چرا واست هیچی اهمیت نداره
چه راحت گذاشتی رفتی پی کارت
دوریت اندازه چند سال پیرم کرد
رفتی و فکر و خیالت زمین گیرم کرد
حالا شب و تنهایی هام منم و یه عالمه درد
به چه قیمتی ازم قلب تو گرفتی پس
بهم نگفتی آخه یکی دیگه تو دلت هست
تو برات مهم نبود که بری و من برم از دست
برم از دست
تو که گفته بودی میمونی تا تهش
چرا نیستی پس چرا نی
سلام.
بچه ها خدا خیرتون بده یهکم سؤال خاستگاری بگین مخم قفل کرده.
.
ذهنم خستست.
.یه حچیزایی بگین که هم چرت و پرت نباشه،هم شخصیتش فهمیده بشه
،هم اگه یکی از خودتون بپرسه جواب بتونید بدین.
.توی نت خیلی سؤالای قلمبه سلمبه ای داره.
خودمم تا حالا چیزای خیلی مفید از خاستگارام نپرسیدم.
 سلام.خیلی فکر کردم ببینم میتونم برنامه رو ردیف کنم یا نه؛دیدم نمیشه.بچه ها فردا پست نداریم،احتمالش هم هست یکشنبه هم نداشته باشیم.حالا چرا؟؟چون من باید برای نشر یه کاری انجام بدم که به شدت وقت گیره.و انقدر ذهنم درگیر اونه که نمیتونم رو رمان دیگه ای متمرکز بشم؛تا الان درک کردین و کنارم بودین.این مدت رو هم تحمل کنید.دوستون دارم????????????
بعدازظهر جمعه است،یه موسیقیِ آروم و بی کلام در حال پخش شدنه،دراز کشیدم و دارم به انبوه کارهای نکرده ام فکر میکنم و تو ذهنم برنامه میچینم که چجوری انجامشون بدم،میدونم آخرش هم هیییییچ کدومش رو انجام نمیدم و رو هم جمع میشن!گویا بالاخره اینجا هم چند تا دونه ی کوچولو برف باریده و سریع قطع شده،کاش یهویی برف بگیره،فعلا که یه باد شدید شروع شده!
سلام بر مادر مهربانمان ، . حتما باید اینهمه سختی می کشیدم که بفهمم وقتی دیگر حوصله ی نگاه کردن به در و دیوار را هم ندارم ، برای چه کسی باید بنویسیم .دخترک باز هم پناه آورده ب دالان خالص و پاک و گرم خودش همین الان ، همه ی حرفهایم از ذهنم پاک شد ،و احتمالا این پست هم به جایی نمی‌رسد !  . خسته هستم .بقیه اش بعدا .
مکالمه را رها می کنم تا به افکار خودم بپردازم،دنیای سنسوری و حسی را رها می کنم و به فکر فرو می روم.تصمیم گرفته ام هر روز برای مدتی به یک فایل صوتی گوش دهم و فقط پیگیر ایده های گوینده بشوم و اصلا به ایده هایی که به ذهنم می رسد توجهی نکنم.
دیگه تمومه هرچی بم گفتی دروغه
اونکه عاشق باشه هیچ وقت از پیش عشقش نمیره
برو دیگه نده منو عذابم ما دیگه نمیمونیم برا هم
تو خراب کردی همه رویایی و که واسه تو تو ذهنم ساختم
آره نامرد
(چرا بازی دادی قلب منو دارم دیوونه میشم تو نرو
گفتی همیشه من کنارتم ولی رفتی واسه همیشه تو)۲
آروم‌نمیگیره این قلبم آسون دادیم همو ما از دست
داغون شدم من از بس برو برنگرد
برو دیگه نده منو عذابم ما دیگه نمیمونیم براهم
تو خراب کردی همه رویایی و که واسه تو تو ذهنم
یادمه بچه ک بودم میگفتن خدا در ذهن گرامی یه رهبر(امام خمینی عزیز:/)با یه حاله ابی تو ذهنم تصور میکردمچقد عمق جاهلیتامون زیاد بوده-_____-(از طرف شمام گفتم چون ازین مشکلات داشتین احتمالا:/)+هنوزم زیاد تغییری نکرده:|هی میخوام پاکش کنم نمیشه:|تازه همیشه گوشه تصورمم یه نوشته خدا هم هست:|
چشامو میبندم و اون صورت نازت از جلوم داره رد میشه
وقتی باشی کنار من زندگی لعنتی هم ساده تر میشه
جواب این سوالمو زود و تند و سریع بگو باهام چیکار کردی
که حتی اگه بکشی مم بازم توی رویاهام درمون هر دردی
با تو بهتر میشه حال من کی آخر میشی مال من
هرچی از ذهنم بپره تو نمیری از یاد من
کی آخه از تو بهتره هر روز تو ذهنش اسم مه
از دور میبینتم میگه نگاه کنید اون عشقمه
نگاه کنید اون عشقمه .
حسی که من بهت دارم زیباترین حس زمینه
عشقی که من بهت دارم به راحت
روزی که میخواستم عنوان واسه وبلاگ انتخاب کنم خیلی چیزها به ذهنم رسید اما ترجیح دادم عنوانی باشه که هر وقت میبینمش حالم رو خوب بکنههر وقت اومدم و این وبلاگ رو باز کردم انرژی مثبت عنوانی که انتخاب کردم واقعا غم هامو شست و برد و یه لبخند مثل :-) زدم  
دلم میخواد بنویسم، انگار نیاز دارم مغزم رو خالی کنم.در یک لحظه هزاران کلمه به ذهنم هجوم میارن و در چشم بر هم زدنی توی پستوهای ذهنم پنهان میشن.چند روزیه ساکت شدم کمتر با اطرافیانم حرف میزنم، این حالت گاهی به سراغم میاد نه دلم میخواد با کسی حرف بزنم و نه دلم میخواد حرفی بشنوم،دلم یه جای خلوت و خالی میخواد گاهی شدیدا نیاز به این دارم که تنها باشم دور از همه،مثلا یه کلبه توی یه خونه روستایی با یه کتابخونه بزرگ پر از کتاب های، مارکز، داستایوسفگی
دخترم! من هیچوقت آدمی نبودم که قطعات شکستهء ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و بهم بچسبانم! بعد خودم را فریب دهم که این ظرف شکسته همان است که قبلا داشتم.آنچه که شکست, شکسته است و من ترجیح میدهم که همیشه آنرا به همان صورتی که روز اول بود در ذهنم حفظ کنم, تا اینکه آن تکه ها را بهم بچسبانم و تا وقتی زنده هستم آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.
بســــــــــــم اللہوقتها ایی ک اینطور کلافه میشوم تنهایک چیز است ک ب ذهنم میرسدو از خودم می پرسم.مگر چقدر از توفاصله گرفته ام خدایی من????خستگیام کلافگیام بی حوصلگیامخلاصه ک همه چیز بهم میریزهوقتی ک حتی ناخواسته فاصلهمی افتد بین قلبم و حضورت درثانیه ب ثانیه اش خداے منحال این روزهایم را خودت بهتر از هر کسی میدانیبنده ن????مے شود حال دلم ب لطف تو بار دگر خوب شد خداے من????
پاهام بطور عمیقی درد می کنند.امروز کمی فکرم درگیر لحظه تولدم بود.دوست داشتم می فهمیدم اولین چیزی که دیدم چی بود.چطوری گریه می کردم.چطوری با دنیا ارتباط برقرار کردم.وقتی مادرم برای اولین بار دیدتم چیکار کرد.چقدر ذهنم خسته ست.انگار از صبح کوه کنده باشم. 
میگن آرزوهاتونو بنویسین. یکی از فایده هاش اینه که وقتی بهش رسیدین یادتون نره که یه زمانی آرزوتون بوده. یکی از آرزوهای من برام اون قدر جدی بود که هیچ وقت ننوشتمش. چون هیچ وقت قرار نبود از ذهنم پاک شه و پاک هم نشد. الانم که بهش رسیدم، با تمام وجود می فهممش و می دونم که همونیه که می خواستمش.  + مادی نیست اصلا. آرزوی بلد بودن یه رفتار و محکم تر شدن بود. یه تغییر شخصیتی که اون قدر گنده بود که احتمال می دادم نشه و باید باهاش کنار بیام. ولی شد.
قبل از کنکور خیلی راحت تر کتاب میخوندم هم سرعت خوندنم بیشتر بود هم بهتر مچ میشدم با کتاب بعد از کنکور انگار مغزم کدبندی شدهمقاومت میکنهیکی تو ذهنم هی میگه میخونی که چی ؟به درد نمیخوره به درد نمیخوره به درد نمیخوره ولی من سرسختانه کتاب میخونم بیشتر و بیشتر.
  این بیداری های مکررمتکرارشب هایی است که مادرم ،تا صبح بیدار می نشست تا تب پیشانی ام رافرو نشاند.حال  آرامش من ؛وصل شده به تکرار آرامش مادرماز نگاه به فرزندی که آسوده خوابش بردهگرسنه امدوباره تهوع سراغم آمدهخوابم می آیددلم یک دوش آب گرم می خواهدو ذهنم درگیر این است ؛امروز تا ظهر کلی کار برای انجام  نوشته ام.
کاش هیچ وقت نشناخته بودمش کاش بمیره کاش از این همه کمبود از این همه عقده از این همه اشتباه بمیرم کاش فقط خونه ای بخرم و مثل یه آشغال پرتش کنم بیرون گاهی چقدر مثل امشب متنفرم از حضور و خاطرش در ذهنم و زندگیم چقدر بد و کثیفه اما من متاسفم که این خانه لعنتی به اجبار باید این رابطه ی کثیف رو ادامه بدم برای خودم متاسفم از خدا و اهلش خسته شدم پ ن: چه تسلسل اشتباهی .
کاش هیچ وقت نشناخته بودمش کاش بمیره کاش از این همه کمبود از این همه عقده از این همه اشتباه بمیرم کاش فقط خونه ای بخرم و مثل یه آشغال پرتش کنم بیرون گاهی چقدر مثل امشب متنفرم از حضور و خاطرش در ذهنم و زندگیم چقدر بد و کثیفه اما من متاسفم که این خانه لعنتی به اجبار باید این رابطه ی کثیف رو ادامه بدم برای خودم متاسفم از خدا و اهلش خسته شدم پ ن: چه تسلسل اشتباهی .
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
سایت خبری ورزشی سیما اسپرت یکم بیشتر بمون تو بهترین خرید رو از ما داشته باش فال حافظ معرفی کالا گروه صنعتی لابل خانه هوشمند هایکا علی محسنی معرفی برندهای مختلف