ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

الان چند روز میشه ثبت نام کردم برای وام ازدواج ولی هنوز تعیین شعبه نشده چیکار کنم

مدتیه خوابش رو میبینم.برام سواله چرا اون اوایل ک رفته بود و بیشتر داغون بودم و تو فکرش بودم خوابش رو نمیدیدم و الان ک ب نبودنش عادت کردم انقد تو خوابمه.البته نکه الان بهش فک نکنم ها نه.اتفاقا هر روز تو فکرمه سر مساعل مختلف یهو یادش میوفتم و هر روز بهش فک میکنم ولي عجیبه ک الان دارم خوابش رو میبینم.نمیدونم شاید اونم ب یاد منه.دلتنگ منه.ولي خب اون ازدواج کرده انقد سرش شلوغ هست ک من تو فکرش جایی نداشته باشم.نمیدونم شایدم من اشتباه میکنم و واقع
پروپوزال نوشتن هم شده قوزِ بالایِ قوز، امشب گفتم شروع کنم به نوشتن دیدم اصلا نمیفهمم باید چيکار کنم، همه هم میان از خودم سوال میپرسن و جواب میگیرن و میرن، بعدش خودم میمونم که چيکار کنم؟براي غزل موضوع پیدا کردم، کمکش کردم کلی مقاله هم پیدا کرد و الان رفت شروع کنه به نوشتن:/هنوز همه ی مقاله هایی که درباره ی موضوعم هست رو پیدا نکردم، اصلا هنگ کردم، جمشید گفت موضوع و اهداف رو درست نوشتی و برو فصل اول رو بنویس و بیار:/احتمالا تا سحر بیدار میمونم، ب
بعضی كارا شدنیه اما یه نشدن ِ مخفی تو دلش هست.  مثلا ميشه لبات بخنده اما واقعا خندت نیاد.ميشه كارای روزمرتو انجام بدی اما واقعا حسّ ِ شو نداشته باشی.ميشه پر از احساس باشی اما دلت بخواد یك ساعت مثه مرده بیفتی رو تختت.ميشه غذای خوشمزه درست كنی اما خودت حتی دلت نخواد بهش لب بزنی.ميشه خونه رو تر تمیز كنی واسه قدمهای مهمون هات اما حوصله پذیرایی نداشته باشی.ميشه عاقلانه یه كاریو شروع كرده باشی اما الان بعد چندسال ازش پشیمون باشی.ميشه یه آد
نمیدونم چند دقیقه از نوشتن لیست هدف هام گذشته بود که از شرکتی که دو ماه پیش فرم استخدامشو پر کرده بودم زنگیدن منم در به درک ترین حالت ممکن پا شدم رفتم گفتم حتما اینم مث بقیه ميشه دیگه به هر حال برم ببینم چطوره [ اینجاهاشو نمیگم که چند وقت تو کف شاخی این شرکت بودم و دوس داشتم اونجا کار کنم به هر حال از فکرش دراومده بودم خب :| ] زارت گفت فردا بیا قرارداد ببندیم شروع کن :| رفتم و شروع کردم هنوز نمیدونم چی شده چيکار کردم :/ ینی میخام اینو بگم که پ
آدمارو اذیت نکنید    اگه کسی عزیزی از دست داده تا خودش دربارش حرف نزده چیزیو یادش نندازید .اگه کسی مشکل مالی داره از خریداتون جلوش حرف نزنید .اگه کسی به هر دلیلی درسش تموم نشده ،سربازیش تموم نشده ،اگه کسی ازدواج نکرده هر بار ازش نپرسید .اگه کسی از همسرش جدا شده هربار ازش نپرسید.اگه کسی مریضه ،سرطان داره ،هر بار حالشو ازش نپرسید .اگه کسی مستاجر هست از خونه ی جدیدو امکاناتش جلوش حرف نزنید .اصلا شاید کسی دلسوزی شمارو نخواد ،اصن کسی نخواد شما حا
خوب به یاد دارم که چقد کم حرف بود و اصلا بهتر بگم بی حرف بودمدر جمع حاضر نمی شدمالبته الان هم اینطور هست هنوزحتی ترجیح می دم که انتهای شب رو براي بیرون رفتن انتخاب کنموقتی در یک جمعی تازه وارد می شدم چقد من رو استرس می گرفت الکی!عرق می کردم . سرخ می شدم. کلا سرم پایین بود.با کسی نمی تونستم حرف بزمخدا خدا می کردم کسی ازم سوالی نپرسدوران عجیبی بودو هنوز هم رگه های اون حالات در من باقی ماندهیکی از دلایلی که مانع پیشرفت سریع من شدهمین اضطراب کاذب ب
قدیمی‌ها از این اصطلاح زیاد استفاده
می‌کنند: ازدواج هندوانه دربسته است.» منظورشان این است که تا وارد آن
نشده‌اید نمی‌توانید بفهمید چه در انتظارتان است. این حرف با توجه به رسوم
گذشته که دختر و پسر بدون اینکه همدیگر را بشناسند با هم ازدواج می‌کردند
منطقی به نظر می‌رسد اما الان سال‌هاست که دیگر ازدواج بدون شناخت رسم
نیست. راه‌هایی هست که می‌توان در دوره آشنایی شناخت بیشتری را از طرف
مقابل به دست آورد و با آگاهی کامل وارد زندگی مشت
قدیمی‌ها از این اصطلاح زیاد استفاده
می‌کنند: ازدواج هندوانه دربسته است.» منظورشان این است که تا وارد آن
نشده‌اید نمی‌توانید بفهمید چه در انتظارتان است. این حرف با توجه به رسوم
گذشته که دختر و پسر بدون اینکه همدیگر را بشناسند با هم ازدواج می‌کردند
منطقی به نظر می‌رسد اما الان سال‌هاست که دیگر ازدواج بدون شناخت رسم
نیست. راه‌هایی هست که می‌توان در دوره آشنایی شناخت بیشتری را از طرف
مقابل به دست آورد و با آگاهی کامل وارد زندگی مشت
سلام،امشب همین الان این وبلاگو باز کردم تا از این ب بعد عاشقانه های خودم و همسرمو بنویسم اینجا،چون اینجا از طریق وبلاگ باهاش اشنا شدم و بعد کلی سختی بهم رسیدیم خداروشکر میکنم ک الان پیشمه، البته الان فعلا نامزد هسیم هنوز عروسی نکردیمخوشحال میشم مطالب وبمو بخونین و کامنت بذارین.یاحق
مدت ها بود این طور مداوم ننشسته بودم پای یه کار علمی. تقریبا تموم شده و مرتب کردن مطالبم مونده فقط. دو روز کامل وقت گذاشتم براش، دیشب عروسی دعوت بودیم و من نرفتم، به شکل ناباورانه ای کم سمت گوشی رفتم و همه ی کارای دیگه رو یا سریع انجام دادم یا ازشون فاکتور گرفتم که به درسم برسم و الان به شدت راضی ام. کلی مطلب خوب پیدا کردم که به ارائه م کمک می کنه.+ همه ی این کارا براي پرزنت سه صفحه از یک کتابه!!+این پستو دیروز نوشتم و الان که دوباره وبمو باز کردم د
باز پسر ترکیه ای مزاحم شد این بار عکس و گیفو اینجور کوفت زهرمارا نفرستاده بود ،نوشته بود خواهش می کنم با من حرف بزن نوشتم ،من ازدواج کردم مزاحمم نشو نمی خوام با تو حرف بزنم نوشت کی ازدواج کردی نوشتم :دیروز چه دروغ قشنگی هععععی روزگار بعدشم باز ریپورت اسپمش کردم حالا اگه فک و فامیلی آشنایی نبود عکس یه نفر خوشگل و خوش تیپ و کنار خودم فوتو شاپ می کردم می ذاشتم پروفایلم ???? 
هربار مثل الان گریه کردمبعدش تبدیل شدم به روباتاونقد کار کردم و سر خودمو شلوغ کردم که همه چیو فراموش کنمو بعدش تبدیل به کسی شدم که هیچ کس نمیشناختهالانم به این جدایی مثل یک سکوی پرتاب نگاه میکنممیدونم بعدش سنگ میشمبعدش حوصلم سر میرهبعدش دلم واسه همه چی تنگ ميشه 
یه سوالی هست که خیلی ذهنمو مشغول کرده.چطوری یه پسر میکنه الان تو ایران ازدواج کنه؟؟؟۱) عقل نداره      ۲)باباش انقدر داره که تخمشه    ۳) انقدر چشمو عشق پر کرده که منطق ندارهجدی از این سه حالت خارج نميشه:))) جدا از اینکه به نظرم ازدواج و عقد و اینا کار کسشریه. ولي تو این شرایط این آدمارو درک نمی‌کنم چطوری ازدواج میکنن؟؟!! هدفشون چیه از ازدواج. اصلاً چه خبره؟؟؟
از سرکار که برگشتم تا الان سرپام.یک عالم ظرف جمع کردم.کمرم ناراحتی کرد.بعد چایی سبز دم کردم و توش گل گاو زبون ریختم و با نبات خوردم.از این که کتابها م توی کارتن های دربسته ن ناراحتم.احساس تنهایی می کنم.امروز رئیس طرحم رو تایید کرد و آقای ت هم ارسال کرد .امیدوارم زودتر حقوق ها رو بریزند.معلوم نیست چيکار می کنند.آخه انقدر بی نظم.بس کنید دیگه.خطا نکردیم که اون جا کار می کنیم. 
سلام وبک جونم میدونم کم میام پیشت ، و چقدر بده ک کم میام
حرف زدن باهات منو میبره ب قبلنا ، قبلنای دور در حال حاضر
خودمم نفهمیدم چی گفتم ????
راستی هنوز پائیزه، هنوز تموم نشده ????
دیگ پاییز ۹۷هیچوقت نمی یاد
این پاییزو چطوری سَر کردم؟
 
آخ زندگی چقدر زود میگذری هوووووووووف.
میدونی نصفه شبی به چی فکر میکنم؟؟؟به اینکه چقدر دوستت دارم و چقدر دوستم نداری! و بدتر از این رفتارته که باعث ميشه دست و دلم نره به روی خودم بیارم که دوستت دارم ک دلم برات تنگ شده!اگه بگم خودمو کوچیک کردم چون در مقابلش احساسی بهم نداری که خرجم کنی، دلت قرص ميشه که دوستت دارم و دیگه تلاش نمیکنی که دلمو بدست بیاری اما از طرفی اگه نگم فکر میکنی دیگه دوستت ندارم و برام ارزشی نداری!من هرکاری میتونستم کردم اما واست مهم نبود و هیچ واکنشی نشون ندادی، ق
شنیدین دیگه می گن فامیل اگه گوشت همو هم بخورن استخون همو دور نمیندازن؟؟ :)) :Dمن خودم شخصا از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد :| تو فامیل پدریم اکثر ازدوجاهاشون با غریبه بوده کهراضی هم بودن.جز یه پسرعمم که با دختر عموش ازدواج کرد.چند سالی همدیگه رو می خواستن .تا قبل ازدواج خیلی عاشقانه بودن ولي تا ازدواج کردن دعواهاشون شروع شد :|خلاصه بعد دو سال دعوا و اشتی و این بحثا کارشون به طلاق کشید.این اونو اذیت کرد .اون اینو .نه این طلاق می داد نه اون طلاق م
حس بویاییم بطرز نفرت انگیزی زیاد شده و خیلی آزار دهنده استبوهارو با شدت و کیفیت فول اچ دی حس میکنم، مثلا عصر آشپزی کردم، بعد رفتم حمام و تمام لباسامو عوض کردمميشه همینکارو میکنم چون حس میکنم بوی غذا میگیرم)بعد الان هی بنظرم اومد هنوز انگار بوی پیاز داغ و گوشت سرخ کرده میاد، ولي نفهمیدم بو از چیه و کجاست، فکر میکردم توهم زدم، تا اینکه فهمیدم از هندزفریمه که موقع آشپزی باهاش آهنگ گوش دادم :/ 
پرسش :من یک زن 34 ساله هستم و شوهرمو 4 سال پیش در یک تصادف از دست دادم و موندم خودم و دو تا بچه هام از نظر مالی کاملا تامینم و مشکلی از این بابت ندارم ولي واقعیتی وجود داره که هیچ جا نمی تونم بیان کنم الان به شدت فشار جنسی دارم تا جایی که بعضی موقع ها به خاطر نیاز جنسی به ناچار . می کنم و این مورد زندگی رو برام سخت کرده.نمی دونم چيکار کنم میترسم ازدواج موقت کنم و آبروم بره از طرف دیگه اگه ازدواج دائم کنم آبروم جلو بچه هام میره .ازتون خواهش می کنم که
پرسش :سلام.آقایی هستم 22 ساله.من الان چند ماهی ميشه ک صیغه کردیم ولي هنوز عقد نکردیم. و سعی کردم ک هميشه حد و مرز رو رعایت کنم هم من هم همسرم میخواستم بدونم توی این دوران مسائل جنسی و روابط شویی تا چه حدی باشه اشکالی نداره ميشه راهنمایی کنید؟؟
روابط جنسی سالم و شرعی±وبلاگ
خدایا.امشب با تموم وجود سرم رو گذاشتم رو سینه امن و آرومت. سپردم دست خودت همه چی رو. خیلی وقته حواسم نیست وقتی خیلی آدمای تو زندگیم که باید باشن و نیستن.تو بودی.تو هميشه بودی.و من به خاطر نبودن همه اون آدما دیگه احساس نا امنی نمیکنم. دیگه تو خودم غرق نمیشم.تو هستی مگه نه؟ +خدایا.این شر این فضول های بی فرهنگ رو کم کن از زندگیم. با چه جراتی به خودشون اجازه میدن تا این حد تو زندگیم دخالت کنن؟هان؟ فکر میکنن وقتی پدرم نیست. میتونن از همه چی بپرسن؟ شغلش
همین الان با ذهنی مشغول اهنگی ک داره پخش ميشهاهنگ ماه دلم از هورش بنداامروزتقریبا 14ساعت رانندگی کردمفک کنم 13ساعتشو تو این دنیا نبودم داشتم فک میکردم اون ی ساعتشم گوشیم ز میخوردهر ازگاهی ب خودم میومدم راسی من پلیس راهو رد کردم؟عه تونل اول کی رد شد ک رسیدم ب تونل دوماین مدت اتفاقای خوبی نیفتاد براماینقدر ذهنمم مشغول شده این روزا تایم کاریمو بردم بالا ک نتونم فک کنم بهشون+ مطمنم ی روزی میرسه ک میگی ندونستم اینقدر دیر شده و اونروز کار از کار
بیت کوین یه نوع پول اینترنتیه نقده که هر وقت اراده کنید به هر پول رایجی زنده ميشه (یعنی یه جور ميشه گفت عابر بانک جهانیه) که خیلی هم مطمعن و بی خطره
بعدا بیشتر راجع بهش اطلاع کسب میکنید
قیمت هر بیت کوین معادل ۴۰۰۰ دلاره که چیزی حدود ۴۰ میلیون ميشه(البته الان)
با این راه حلی ک من بلدم خیلی راحت ميشه به ده ها بیت کوین رسید من خودم الان حدود ۳ ماهه شروع کردم بدون سرمایه گذاری و چیزی حدود ۵۰۰ دلار دراوردم تا الان البته و روز به روز در حال افزایش نجو
ساعت ۴ و اندیهحس کردم امشب مهتابیهنمی‌دونم واقعا هست یا نه، اما من این طور حس کردمتا الان داشتم کار می‌کردمو تازه لپ تاپم رو خاموش کردمیه احساس بی وزنی دارم که فکر کنم ناشی از خستگیو همچنین بی خوابیه :))))انقدر از مخم کار کشیدم که سیم های مغزم اتصالی کردهو نمی‌دونم کی به کیه و الان کجام :)))دلم رقص می‌خواد از اون مدلا که کل بدنت رو به حرکت می‌کشهمثلا رقص عربی یا حتی آذری !حس می‌کنم مغزم کاملا خالی شده :)))))هیچی توی مغزم نیستو باید بخوابم حتماف
ترسناکه????صب ب سختییی از خواب بیدار شدم!که درس بخونم امروز صبو و کلمو کردم تو گوشیم تا همین الان ک ساعت ۱۲ههو الان باید برم ظرف بشورم و ناهار بپزم و بعدشم ک سر ظهره و عصرم ک علی میاد:(اخه میگم اشکال نداره نخوندنم من یک ماه خونه ام و اونقدرام ک استادا درس ندادن ک باید تکلیف خودمو مشخص کنم یا میخونم یا نمیخونم اینجوری لش کردم روی تخت با ی حس بد ک نمیدونم باید چيکار کنم:(دوتا از درسارو باید بخونمشون چون از سری درس های ک.ون پاره کنن:(یک ماه تعطیلم نگ
آقای.ن با دلخوری داشت از شرایط اقتصادی و وضعیت جامعه گله میكرد میگفت تو این وضعیت جوون مردم نمیتونه خونه بخره ماشین بخره كه بخواد ازدواج كنه، مگه ميشه دختر به كسی بدی كه خونه نداره، من حاضر نیستم دخترمو به كسی بدم كه خونه نداشته باشه! خیلیم جدی و با اخم داشت میگفت هیچكی ندونه فك میكنه دختر دم بخت داره نه یه دختر دوساله! :|  جالب ترش این  كه خودش هنوز مستاجره و خونه نداره :| با وضعیت الان و این حقوقای دوزاری، اگه یه جوون بخواد از صفر شروع كنه
 خدای من چقدر بی حواس شدم! یک حواسم پیش غم های دلِ توست یک حواسم به این همه کارِ انجام نشده که با خستگی و سردرد توأم شده. برايت تعریف کنم می خندی؛ لحظه ای لبخند هم به لبانت بنشانم غنینمت است، نه؟ الان آمدم شربت سرماخوردگی پسرم را بدهم در قاشق ریختم تا خواستم دست پسرم بدهم با تعجب گفتم این چرا زرد؟! به روی شیشه نگاه کردم از خنده منفجر شدم. به پسرم گفتم وای دیدی چی شد! کم مونده بود جایِ شربت، بهت روغن بادام تلخ بدم! پسرم با چشم های گرد نگاهم کرد و گف
وای ببین از كی نیومدم دو ماهی ميشه كه اصلا این طرفا نیومدم راستش بدنیستیم و داریم با این وضع نابسامان زندگی می كنیم یه شبه كه كل داراییامون نصف شد و دلار هی بالا و پایین ميشه و اواخر شهریور به ١٨تومان هم رسید و الان كمی اوردن پایین و دور و بر ١٤نیگر داشتن ولي می گن دور جدید تحریما كه از ١٣ابان شروع خواهد شد دوباره به طرز وحشتناكی گرون خواهد شد.البته الان هم حسابی همه چی سه چهار برابر شده برا ما كه داره بد می گذره دیگرون رو نمی دونم.
اخر شهریور ر
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود.اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودماما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولي پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم!نبود که نبود … گفتم حتما تو کیفمه!اما خبری از پول نبود…به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چيکار میکردی ؟!!گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برا
همین الان کلیدر به دست خزیدم زیر لحاف و پاهام جمع کردم تو شکمم شاید گرم بشم از سه تا هشت کلاس بودم و سرما وای از سرمااا که یخ زدم با وجود بخاری که تو کلاسا هست بازم سردهههه
خوابم میاد اما باید تا صفحه ای که براي امروز مشخص کردم کلیدر بخونم 
امروز شاهین بیرون کار داشت و رفت و به عاطی گفتم ناهار بیاد پیش ما٬ وقته ناهار شده بود اما شاهین هنوز نیومده بود باهاش تماس گرفتم گفت نزدیكم و چند دقیقه بعدش دیدم زنگ خونه رو زد در ساختمونو باز کردم  و در واحد
حالم الان یه حال عجیبیهاز اون حالایی كه فقط ميشه به تو گفتدلم میخواست سیگاری بودمالان میرفتم تو تراسیه سیگار اتیش میكردمبه یه نقطه دور خیره میشدمو دود سیگارم رو تماشا میكردم!!!دله دیگه گاهی وقتا یه چیزای عجیب غریب میخواد:)))
دعایی که در قسمت عنوان نوشتم رو دوست دارم.
شاید اولين بار که این دعارو شنیدم نمیدونستم به چه معناست اما خیلی قشنگ بود. وقتی این دعا رو میکردم هم شاید نمیدونستم یعنی چی ولي الان در ۲۲ سالگی خوب میفهمم.الان که خیلی چیزهارو ندارم میفهمم.اینکه اتفاق هایی که میوفته هرکدوم یه نشونه است.آخرین بار که صداش رو شنیدم سال ۹۳ بود. بعد اون خیلی اتفاق ها افتاد. باعث شد بزرگ بشم عاقل بشم.
آدما رو راحت کنار میزارم. بدون قضاوت. بدون کینه . خدا بهترین منتقم هست.دل
دیشب ازعلی واستم تا فیلمی که پارسال واسه روز دانشجو درست کردیم و منم نقش آفرینی داشتم ( مثلا بازیگر نقش اول زن  :ی ) رو برام بالاخره بیاره !!! آورد و با دیدنش امروز خیلی از خاطراتم زنده شد :))بلیط تئاتر هفته پیشمو مجبور شدم بفروشم چون دایی اومد دنبالم تا باهام حرف بزنه !!تئاتر رو از دست دادم ولي بلی تئاتر این هفته رو رزرو کردم :)آهنگ زیبای فرانسوی (le bonheur )  از joyce jonathan  رو گوش بدید :) خیلی قشنگه هم ریتمش هم معنی اش !!توی یوتیوب هم میتونید ویدئو کلیپشو
پیجم دیزیبل بود. لوگ این شدم. استوری مهسا بالا اومد. بازش کردم. یه تیکه از اتاقو استوری کرده بود. وسایلشو چیده بود رو تخت قبلی من. به نظر با شرایط جدید بیشتر حال میکنه. کنار اومده. استوریش که رفت، پروفایلشو باز کردم. بلاک آنبلاکش کردم. بعد سارارو. بعد امیدو. بعد مهدی رو. بعد سعیدو.یه زنجیره آدمو از زندگیم حذف کردم. الان راحتم. الان دغدغه م این نیست که تو پستاو استوریام کدوم آتو رو نشون بودم. راحت خودمم. آروم ترم.آرشیو اینستا، یکی از استوریامو نشو
نصف شبی که چه عرض کنمدمدمه های صبحه و من هنوز خوابم نبردهتازه کم کم داره گشنمم ميشه!خدایا خودت ما رو عاقبت بخیر کن با یه خواب منظم.انقد کتاب خوندمچشمام باباقوری شدنیادمه وقتی که مدرسه میرفتیم یا دانشجو بودیم با دو خط کتاب خوندن خوابمون میبرد!نمیدونم چمون شده که الان فرق کردیمفکر کنم فقط کتاب درسی خواب آوره.!غیر درسی مثل زنگ تفریحه !همممممممولي گشنمه ها.الان چی بخورم آخه؟!؟!!
- آبجی لطفا بیا عروس و داماد می خوان باهات عکس بندازند.
- باشه اومدم.
رفتم و چند تایی عکس انداختیم که سهند گفت
- آخه به تو هم میگن مادر؟ معلوم هست الان پسرت کجاست؟
- خوب چيکار کنم فکر می کنی تا حالا کجا بودم هر کاری کردم بالا نمیاد میگه: مگه من مرد نیستم می خوام مردونه باشم.
- خیلی ممنون یعنی الان من از این فسقله کمترم. بهش بگو بیا بالا دایی سهند هم بالاست.
- وای سهند اشک سینا رو در آورده بود. هیچ کس نگهش نمی داره.
- پس الان پیش کیه؟ عموهاش؟
- نه پیش آقا
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

بازتاب فروشگاه شیپور ایرانگردی به روزترین کالا ارائه دهنده بهترین و مرغوب ترین کالاها دانلود آهنگ و فیلم |عکس و مدل لباس |اخبار روز|دانلود نرم افزار |اس ام اس عاشقانه جوانه کلیپ بانک لینک های دانلود فیلم ، دانلود سریال و دانلود آهنگ میباشد. وب سایت رسمی راتین رها سایت تفریحی سه سوته خرید کن تحویل بگیر بانگ بیداری